حس ترسی مرا می درد. حسی که نمی گذارد از خود برون آیم و کامل بفهمم خویش را. ترس از درد بیشتر. مثلش چاقوییست که در جانت می رود و هز چه بیشتر فرو می رود بیشتر دردت می کند. می دانم برای بیرون کشیدن تخم درد باید به عمق بزنم اما تحمل چاقو و درد را ندارم. زود چاقو را بیرون می کشم و درد را خلاص می کنم. تا کی روزی رسد که مردانه چاقو را در جانم زنم؟ و از درد حتی بمیرم اما ققنوسی شوم در سرزمین حیاتم.
از خود فرار می کنم و دل به شادی می سپارم اما لختی بعد سر جایم که آرام که می گیرم، بی درنگ اندوهی می خراشدم که عمرت را باختی باز؟ راه سنگلاخ دور را می بینم که باید پیمود اما از ترسِ درد در شهر می مانم و سر به بازی مشغول می دارم. دارم منفجر می شوم از درون. نفهمیدم کسی باید بکشدم یا خود آدم شوم؟ نوشتن آرامم نمی کند باید بروم.
... که اگر بروم شاید خوشحال شوم وگرنه نه!
