تبليغاتX
اعترافات

اعترافات

اثر انگشتي از درون است.

خود را نمی فهمم.

         این بزرگترین درد من است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 آبان1388ساعت 12 بعد از ظهر  توسط هادي ناصري  | 

حس ترسی مرا می درد. حسی که نمی گذارد از خود برون آیم و کامل بفهمم خویش را. ترس از درد بیشتر. مثلش چاقوییست که در جانت می رود و هر چه بیشتر فرو می رود بیشتر دردت می کند. می دانم برای بیرون کشیدن تخم درد باید به عمق بزنم اما تحمل چاقو و درد را ندارم. زود چاقو را بیرون می کشم و درد را خلاص می کنم. تا کی روزی رسد که مردانه چاقو را در جانم زنم؟ و از درد حتی بمیرم اما ققنوسی شوم در سرزمین حیاتم.

از خود فرار می کنم و دل به شادی می سپارم اما لختی بعد سر جایم که آرام می گیرم، بی درنگ اندوهی می خراشدم که عمرت را باختی باز؟ راه سنگلاخ دور را می بینم که باید پیمود اما از ترسِ درد در شهر می مانم و سر به بازی مشغول می دارم. دارم منفجر می شوم از درون. نفهمیدم کسی باید بکشدم یا خود آدم شوم؟ نوشتن آرامم نمی کند باید بروم.

                                            ... که اگر بروم شاید خوشحال شوم وگرنه نه!

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 آبان1388ساعت 1 قبل از ظهر  توسط هادي ناصري  | 

در سیاهی های جاده ای هستم در اتوبوسی قدیمی. صبح است و سپیده نزده است. ذهن به مقصد خود می رود اما. آنجا که رنج های خودم به کنار، به رنج های دیگران بی اختیار گریستم. بارانی گونه های جاده خشک را تر می کند. گوئیا آسمان با دلی پر به حال تمام ما می گرید.

+ نوشته شده در  شنبه 9 آبان1388ساعت 5 قبل از ظهر  توسط هادي ناصري  | 

تشکر می کنم از پدرم. به خاطر صبر عجیبش در دردها. در تلاش عجیبش برای رفاه عزیزانش. می دانم بی نیاز است اما نیازهای ما او را آرام نمی گذارد. هر گاه به پیشش می روم شرمنده برمی گردم.

دست بوس مادرم که مادر است. همیشه دل نگرانم است. رفتارهایی ازو می بینم که در هیچ کس نیافته ام. هیچ وقت او را حسابگر در احساس نیافته ام. هیچ گاه تقاضای رفتار متقابل ازم نکرد. تنها شکایتش بی وفایی ( بی وفایی تعبیری از من است.) من است. حقش می دهم بی حق دفاعی برای خودم. منی که گاه از همه عالم و آدم می برم اما یادم می رود که او جزو فرشتگان است.

شرمنده هر دوشانم.

من هیچ وقت کار فابل ذکری برایشان نکرده ام. اما سعی کرده ام هیچ وفت نگذارم دردهای پس چهره ام آب را در دلشان تکان بدهد. نمی خواهم بی هیچ خیری شری برسانم. با خود عهد کرده ام کنارشان بمانم. نگذارم فردا که پسرانشان رفتند احساس شایع تنهایی پیری از درون بخوردشان.  ناراحتیشان مثل پتکی بر سرم می کوبد. گیچ و ویج به دنبال شاه عادل می گردم. آنگاه بچه می شوم و گریه را سر می دهم.

+ نوشته شده در  شنبه 9 آبان1388ساعت 5 قبل از ظهر  توسط هادي ناصري  | 

غم این خفته چند خواب در چشم ترش می شکند.

+ نوشته شده در  شنبه 2 آبان1388ساعت 5 قبل از ظهر  توسط هادي ناصري  | 

بسی رنج بردیم در این سال سی  /  که رنج برده باشیم فقط، مرسی

+ نوشته شده در  شنبه 2 آبان1388ساعت 5 قبل از ظهر  توسط هادي ناصري  | 

در اتوبوسم، در جاده ای بی انتها. تیرهای برق در پرسپکتیوی خیره کننده، مرا به انتهایی می رسانند. به نقطه ای که گویا همه چیز آنجا جمع می شود. به سویش می رویم، اما نمی رسیم.

در کنارم زنی جوان در حال مراقبت وسواس گونه از فرزند شیرخوارش. زندگی در جریان است.

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 مهر1388ساعت 2 قبل از ظهر  توسط هادي ناصري  | 

پس از نگارش پست "این بار امید به وبلاگم بسته ام! (این دل گرفته ترین پست است)" به دلایلی تصمیم به حذفش گرفتم اما پس از درنگی بنا به تعهدم بر اعتراف تصمیم بر نگه داشتنش گرفتم و دیدن کامنت میر حسین عزیز مرا ترغیب به پاسخی برای دیگر رهگذران اندک این بیغوله کرد. نمی خواهم ریشه یابی کنم و کوتاه می گویم که این وبلاگ مکان دور از تمدنی برای من است که به خودم نزدیک شوم و با خودم راحت شوم. به خاطر تنهایی و نداشتن کسی که در لحظه با من باشد و بتوانم این حرف هایم را برایش بزنم و او هم گوشی باشد به اینجا پناه می برم. در واقع اینجا نقش همان بخش تاریک ذهن را بازی می کند که ناخواسته ها و تلخی ها را به درونش شوت می کنیم. پس نمی توان زیاد توقع شاد بودنش را داشت. از سویی من گوش برای شادی هایم خیلی دارم. دوستانی دارم که همیشه باهاشون شادم و حتی اغلب من آنها را شاد می کنم اما گوش برای تلخی ها کم دارم و ناچار آواره اینجایم!

بی گوشی برا تلخی ها
آواره شدم من اینجا!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 مهر1388ساعت 1 قبل از ظهر  توسط هادي ناصري  | 

از امید هم ناامید شده ام. خسته شده ام از گول زدن خود با امید که همه چیز به بی امیدی می انجامد. من به همه کس، به همه چیز دل بستم اما همیشه ناامید شده ام. خسته ام از این بی ثمر دویدن. جذبه ای نمانده. بیزارم از لجن زاری به نام کره زمین. ذلم پر می کشد برای مرگ. اما باز از بی تکلیفی می ترسم. در دین هم وعده آرامشی نیست که برزخ و دوزخ و قیامت همه بی آرامشیند. تازه من که دین ندارم. مرگی را می خوام که آرام شوم. حتی اگر نیست شوم. نگاهی به دستانم در نور کم این بی وقتی شب می کنم. نمی فهممشان. نمی خواهمشان. هیچ چیز از دارایی هامو نمی خوام. از همه چیز متنفرم. در تاریکی اتاق چشمانم غرق نور لب تاپم می شود. می خوام به داخل نور بروم اما باز واژه های سیاه خودم را بر زمینه سفیدش می بینم. دلم از اشیا هم گرفته. دلم می خواهد از این جهان بروم. از خدایی که مرا به این لجنکده کشانده بیزارم. بیزار. از خدای مهربانی که مرا غرق رنج کرد بیزارم. دوست داشتم امشب بروم.

سراپا من گوشم / تا لمس کنم این صدا

که با من می گه از عشق / از هبوت در بهشت

و این صدا منو می بره / به دشت نور، به افق می بره

و این صدا منو می بره / به شهر عشق، به افق می بره

باید فرار کنم. دنبال آن باید بگردم که مرا از شر ذهن بیمارم رها کند.

خوشحالم که این مواقع سرم سنگین می شود و خوابم می گیرد. راهی برای فرار از لحظه هست لااقل.

                                                                                                             خوابم می یاد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 مهر1388ساعت 11 بعد از ظهر  توسط هادي ناصري  | 

من از دورهای زمانم

آنجا که روزها اگر جنگ، شبهایش صلح بود.

روزها آفتاب سوزان و کار بی پایان

شبها تاریکی و تمنای شهابان

دیوِ سیاهِ کج راه، مرا با انگشتانی کج، به سوی دیگر دیواری انداخت.

حال در میان سنگهای گوشت خواه، دلتنگ آن شبهای صلحم.

 صدای تیربار مرد سفید، شب را به آتش می کشد.

دلتنگ آن شهابان گهگهاه آسمان تاریکی ام که گشایشی بودند.

دیشب هر چقدر تلاش کردم در میان گلوله های شناسنامه دار، شهاب امیدی ندیدم.

در ننوی خود به حالتان گریستم تا خواب مرا نجات شد.
+ نوشته شده در  سه شنبه 21 مهر1388ساعت 8 بعد از ظهر  توسط هادي ناصري  | 

پیش از ناظم، نظم را بجوی.

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 مهر1388ساعت 8 بعد از ظهر  توسط هادي ناصري  | 

تویی نمانده برایم، همه من است. تنهایم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 مهر1388ساعت 7 بعد از ظهر  توسط هادي ناصري  | 

من از یادت نمی کاهم.

     حتی اگر خبری نگیرم.

          حتی اگر خبری نگیری.

+ نوشته شده در  جمعه 27 شهریور1388ساعت 11 بعد از ظهر  توسط هادي ناصري  | 

پرواز می کرد، بی آنکه بداند.

همه چیز از شبی در آسمان تاریک شروع شد.

نگاهش دوخته شد بر نسیمی روح نواز در گذر

لذتی در جانشان موج زد.

آتشی از درون، پوستشان را هم سرخ کرد

عاشق شدند و ترسیدند از پایانی سریع،

که نسیم ها مجبور به رفتن اند.

مرد تاریکی ها پس، به دنبال نسیم شد.

مرد ناگاه خود را در آسمان روشنی دید.

به راستی بی پر می پرید.

                                    باور کنید.

+ نوشته شده در  جمعه 27 شهریور1388ساعت 11 بعد از ظهر  توسط هادي ناصري  | 

دلم بدجور از جور ظالمان زمان گرفته. به حال خودم و خلق رنجور ایران می گریم. ملتی تنها مانده در وحشت سرد بیابان، که مسیری را می پیمایند که با خطر سقوط در تاریکترین چاه های زمان. مردمی تنها، با اشکی در گوشه چشم، که در میان ستارگان بی رمق چشمک ستاره ای را می جویند تا با دلخوشکنکی خود را راضی به ادامه دادن کنند. می ترسند و می روند، که هر آن، که به هم نگاه می کنند کمتر از قبلند. هیولای تاریکی ها با دستی خونین و خوف آلود کمشان می کند تا رعب ادامه، ناتوانشان سازد. مسافران این بیغوله هر آن که بغضشان راه نفس را می بندد به میرشان می نگرند که با امیدهای مدامش به پیش می خواندشان. در دل ظلمت چه کنند اگر اینبار دیو میر را به چاه تاریکی هایش برد، که امیدها کشک می شود. ناگاه کسی شروع به فریاد می کند. این بار که می خواهد امیدی برای ادامه به این قوم اسیر تاریکی بدهد. مرد شعر آزادی را می خواند . می خواهد از جلوی پایمان دست بکشیم و افق را بنگریم. نور بی رمقی از پشت بلندترین کوه در حال قد کشیدن بود. ماه است در حال طلوع. این نور خبر از شروع ماهی نو می داد. مردم در این بیابانِ همه تاریکی تا کنون ماه را ندیده بودند. مرد به خاک افتاد، بغضش ترکید، سروشی شد برای مسافران. همه با چشمانی تر طلوع را به نظاره افتادند. سروش خواندن آغاز کرد:

 

... از صبر خدا در شگفت بودم. می دانستم که

 لطف حق با تو مداراها کند               چونکه از حد بگذرد رسوا کند

...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 شهریور1388ساعت 8 قبل از ظهر  توسط هادي ناصري  | 

مدتیست دلم بدجور گرفته. ذهنم مشغوله. احساس خفگی دارم. احساس می کنم دور وبرم خیلی شلوغه. نمی توانم به خود فرو روم. ذهنم بد مشوش است. کسی را محرم نمی یابم و این عذابی عظیم است. بی گوشی برای شنیدن نمی توانم به خودم نزدیک شوم و عقده دل وا کنم. از سویی در شلوغی احساس بی کسی بیشتری دارم تا زمان تنهایی! ای کاش دردم فقط از خودم بود. شرایط این روزهای ایران عذابی مضاعف است. هیچ تسلطی بر کندوکاو درونم ندارم. نمی توانم منسجم بنویسم. همیشه با نوشتن رها می شدم اما الآن فقط کسانی چون شجریان و لطفی آرامم می کنند آن هم تا زمانی که در گوشم نجوا می کنند. شاید این ها با کتاب روانشناسی دین در ارتباط باشد. همواره به مادلن بیمار پیر ژانه (روانشناسی دین ص ۸۲) فکر می کنم. شاید من هم چون اویم. هر موقع صفحه۸۲ را می خوانم می ترسم. این روزها افکاری نشنیده در درونم شناورند.قبلا کسی را در درونم جدا از خودم و تلاشهایم و نتیجه گرفتن هایم می یافتم که گهگاه او را خدا می نامیدم اما حالا از وجود دو نفر به جز خودم پرده بر می دارم. اگر به کسی اینها را نمی گفتم شاید از همین تشخیص اختلال وسواس می ترسیدم. احساس آنی را دارم که مرضش سرطانیست لاعلاج و شایدم ایدز. به هر رو من نگرانم و در حال انفجار. تسلایم تسلای مصطفی ملکیان است که گفت (نقل به مضمون): روانشناسان نسل اول همچون فروید تفکر مرگ را بیماری دانسته اند اما نسل سومی ها که همان انسانگراها باشند عدم تفکر به مرگ را مرض می دانند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 شهریور1388ساعت 6 قبل از ظهر  توسط هادي ناصري  | 

توضیحش برایم سخت است. سعی کردم اما نتوانستم منسجم احساسم را و نکات زیبای فیلم را جمع  کنم، پس خودتان ببینید. این یک تعالی در نوعی نگاه متفاوت به زندگی است که سخت است اما مطلوب.

اگر دیده اید یا دیدید منظور من فرار کردن از مدرنیته (بنا به میل من) و بندهاست و احساس و تمنای پرنسس و سلحشور برای پیوستن و انفجار احساسات حقیقی و مفیدشان است. اعتنا به حقیقتی در وجودشان که با هم بودن کلید گشایشش است.

    Der Krieger und die Kaiserin

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 شهریور1388ساعت 6 قبل از ظهر  توسط هادي ناصري  | 

... سرآمد این گونه پژوهش های او (پیر ژانه) مورد ((مادلن)) است که از جمله بیماران سالپتریه بین سال های ۱۸۹۶و ۱۹۰۴بود و پس از آن هم تا ۱۴سال تقریبا هر روز با ژانه در تماس بود. مجموعه ای از نشانه های مرضی مشخص در مادلن دیده می شد. از همه آشکارتر راه رفتن غیر عادی او بر اثر انقباض های عضلانی پا بود که وی را مجبور می کرد روی پنجه هایش قدم بردارد. نیز دستخوش انواع حالات عارفانه بود، از اتحاد خلسه آمیز با خدا گرفته، که در این حال بی حرکت و به شکل مصلوب باقی می ماند، تا حالت پوچی یا حتی شکنجه، که احساس می کرد خدا او را وانهاده و نیروهای شیطانی به او هجوم آورده اند. مادلن هر سال چندین بار هم دچار زخم های مقدس می شد، زخم های خونینی که بنا بر روایات مذهبی در بدن مسیح مصلوب پدید آمد. ژانه از طریق بررسی های تجربی و بالینی گسترده در مورد مادلن –مثلا وقتی مادلن می پنداشت که در هوا شناور است او را وزن می کرد– و از مقایسه رفتار و گفتار او با عارفان بزرگ مسیحی، بویژه سن ترزای اویلایی، نتیجه گرفت که در پس حالات متغیر شعور عارفانه اختلال پسیکاستنی [-(ضعف روانی)] وجود دارد، اصطلاحی که اکنون متروک شده و به جای آن اختلال وسواس را به کار می برند (ژانه، ۱۹۲۸-۱۹۲۶)

*از کتاب روانشناسی دین نوشته دیوید ام. وولف، صفحات ۸۳-۸۲، انتشارات رشد

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 شهریور1388ساعت 5 قبل از ظهر  توسط هادي ناصري  | 

بالاخره کوتاه آمدن را یاد گرفت. این فقط حاصل تلاش سبزهاست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 شهریور1388ساعت 6 بعد از ظهر  توسط هادي ناصري  | 

یکه مرد کوهستان بالا،
در طراوت سبزها راهی آسمان بود.
سحر را آواز خروسی ندا می داد.
ناگاه بوی تعفن جنازه، حالش را بر هم زد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 مرداد1388ساعت 11 بعد از ظهر  توسط هادي ناصري  | 

دلم خون است. جگرم آتش گرفته. بغضی در گلو احساس خفگی دارم. ساعاتی پیش ۲۰:۳۰ی اغلب دروغ، خبری پخش کرد در باب ترانه موسوی. اگر نمی دانی بگویمت که تجاوزش کردند چند نفری، تا پارگی دستگاه تناسلیش، به کما رفت، و سوزاندنش. هرگاه به یاد دردهایش در زمان شکنجه هایش می افتم، ناله هایش و نجواهایش با خویشتن، که هیچ کسی را نمی یافته که با او بگرید و زار بزند بر سرنوشتی که مسببش آزادی خواهی و زیبایی ظاهر ترانه بوده نه هیچ دلیل احمقانه دیگری. اویی که بی شک می دانسته که زنده نمی گذارندش وقتی این جنایات را با او می کنند. به راستی بپرس"بای ذنب قتلت؟" برادر من، خواهر من، انسان من، به خودآی منشین. تا به کی خواب تا به کی خود را گول زدن؟ تا به کی دروغ خواندن (خواستن) جنایات؟ همین گزارش تلویزیون مرا مصمم به صحت ماجرا کرد. این دومین گزارش با همین اسلوب طی چند روز گذشته است. این آخرین جنایت صدا وسیمای دولتی ایران در پوشاندن جنایت هاست البت تاکنون. گویا نمی فهمند بوی اجساد کشور را از جا برداشته است. اگر این دروغ زهرا رهنورد، مهدی کروبی و محمد مطهری (فرزند شهید مطهری) و ... است چرا باید از کسانی استفاده کنند که شما به همین راحتی دستشان را رو کنید. اگر دروغ است مگر نمی توانستند نامی و نشانی را بیاورند که شما در تعدد نفراتی که نامشان و رسمشان به او بخورد در بمانید. ای روشنگران بی فانوس چرا عکسی روشنگر از ترانه با خانواده ای که نشان دادید برای روشن شدنمان در گزارشتان نیاوردید؟ تازه مگر بار اول است که از این نوع رفتار از شما رو می شود. قلبم درد می کند. اختیار از کف داده ام، از این همه جنایت، این همه کثافت، این همه دروغ. به خدا که خسته ام. این اوضاع اخیر مرا کلافه و عصبانی کرده. دلم می خواهد به حال خودم و خودت بگریم، به وضع موجودمان. به خدا وقتی حرف های جستگان از کهریزک و رنج های ترانه را در کنار اعترافات پخش شده اخیر می گذارم دلم آشوب می شود. گویا نقاب از روی دیوی برداشته ایم که حالا به همین جرم باید در گوشه ای عذابمان کند و مجبورمان کند که با او بسازیم و مغتنم شمریم اسارتی اختیاری را بر مرگی اجباری. همش چهره ترانه پیش چشمم است و دردهایش در لحظه شکنجه و تجاوز و مظلومیتش حتی بعد مرگ. ندا در دقیقه ای مرد اما خدا می داند ترانه چه کشیده. با دردهای ترانه یاد زن بوسنیایی می افتم که در جریان جنگهای بوسنی فرزندانش را جلوی چشمش چرخ کردند و کتلتشان را به او خوراندند. عاجزم، نمی فهمم گناه این دو را.

و مسیح بر بالای صلیب نالید: "پدر، مرا رها کرده ای؟"
+ نوشته شده در  سه شنبه 20 مرداد1388ساعت 0 قبل از ظهر  توسط هادي ناصري  | 

ایوان پاولف:

"پاسخ های من اصلا به این معنی نیست که نظرم درباره دین منفی است. بلکه برعکس، بی اعتقادی خود را نه موجب امتیازم بر مومنان، بلکه در مقایسه با آنان نقصانی برای خود می بینم... عمیقا معتقدم که احساس و تمایل دینی، دست کم برای اکثرانسان ها، ضرورتی حیاتی است."

*از کتاب روانشناسی دین نوشته دیوید ام. وولف، صفحه ۶۱، انتشارات رشد

+ نوشته شده در  شنبه 17 مرداد1388ساعت 5 بعد از ظهر  توسط هادي ناصري  | 

.... به همین شیوه استنتون جونز (1994) بر آن است که فلسفه پست مدرن علم چهره بشری تمام پژوهشهای علمی را بر ما آشکار می کند. مانند دیگر اشکال پژوهش بشر، پژوهش علمی هم مبتنی برجهان بینی های ماقبل علمی است، مبتنی بر پیش فرض های اساسی ای است که بندرت ملاحظه یا صراحتا اعلام می شود. افزون بر این، دانشمندان پیش از آن که داده های مربوط را گردآوری و ارزیابی کنند غالبا خود را به یک نظریه مقید می کنند،در حالی که چنین نیست که داده ها یک نظریه را علیه نظریه دیگر به نحوی صریح وقاطع تایید کنند و روند پیچیده ارزیابی نظریه سراسر به وسیله انبوه ارزش هایی شکل می گیرد که دانشمند در مقام فرد به آنها اعتنا دارد. جونز از این اصول پست مدرن ، که بیانگر ابعاد فرهنگی و بشری فعالیت علمی است، نتیجه می گیرد که علم با دیگر شیوه های معرفت ، از جمله دین، مشترکات زیادی دارد....

*از  کتاب روانشناسی دین نوشته دیوید ام. وولف، صفحه ۴۸، انتشارات رشد

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 مرداد1388ساعت 6 بعد از ظهر  توسط هادي ناصري  | 

بهتر نیست هر کس به آن شیوه که می شناسد و آشناست

به دولت نامشروع بتازد. چه میگویید؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 مرداد1388ساعت 6 بعد از ظهر  توسط هادي ناصري  | 

دردی در پشت دارم. دردی که مرا می شکند. دردی که عضلات صورتم را افتاده کرده و صفت نالان داده. من چرا با خود می جنگم؟ هنوز پاسخش را نیافته ام. چرا به راهی که ایمان ندارم می روم. آیا من همان متخصص سیگاری ریه ام؟ تئوری سود و زیان را چطور توجیه کرده ام که اینگونه می روم. گویا سرمایه داری شیطان مستولی بر من شده است. گویا از فقر می ترسم. فقر کابوس همه مان شده است.

یاد دو کس می افتم. یاد دو انسان که همواره حسرت بر بزرگی و اراده شان برده ام. اول فرانسوای اسیزی که قانون اولش زندگی و فرقه اش بود. فقر. فقر مطلق. فقری مطلق که ثروت مطلق را نصیبش کرد. و دوم مولانای قریبمان که بر من ها غریب مانده. فرمود:

آنچنان کز فقر میترسند خلق  /  زیر آب شور رفته تا به حلق

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 تیر1388ساعت 12 بعد از ظهر  توسط هادي ناصري  | 

همواره حسی در من القا می کند که قانون (بنیان) در من است نه در کتاب قانون. همان قوانین تازه مکشوفه ای که مرا گهگاه متعجب می کنند و مجبور که انگشت بر دهان بگذارم و سکوت را جواب نفهمیدنم کنم. جنسش از جنس جیغ کودکی گرسنه و تازه متولد شده است. شکر که ملکیان بزرگ بر بی توهمی ام صحه گذاشت. هرگاه از درد، مانده میشوم به درون خویش می خزم. بوی غریبی می شنوم این مواقع شامه ام قویترین ادراکم است. در درونم خدا فریاد می کشد. باز به رسم مالوف توجیه گران بی مرز جیغ های کودکان را تعبیری سوء می کنم تا از تناقض برهم و زندگی ماشین وار را پشت سر ماشین ها ادامه دهم و مهره ای بر پیچ صنعت زندگی بندم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 تیر1388ساعت 12 بعد از ظهر  توسط هادي ناصري  | 

همیشه ازساعتی پیش منتظرم. پیش از طلوع را دوست دارم. همانجا که چشم می کشم تا اولین پرنو طلایی چشمانم را بزند. و بعد دیگر نفسی برای دیدن نیست و باید به نقاشی های کودکانه ام پناه ببرم. هیچگاه ندیدم این آفتاب همیشه فروزان را و هماره در کودکانه ترین نقاشی ها جسته امش.

پیش از طلوع حال عجیبی دارم گویا تمام هورمون های وجودم یکجا ترشح شده اند. گویا همه چیز در همین جا به پایان خواهد رسید. همیشه منتظر اما تا چشم در چشمش می دوزم همه چیز تمام می شود. دیگر توانی بر دیدن نیست. پایان دیدار اینجاست. همواره همین است. عاشق را زندگی قبل دیدار است. بعد دیدار فناست و نفرت چشمهای ضعیف خویشتن. و حسرتِ آنِ گذشته و امید فردای نیامده. تا باز آنی بر ما بگذرد و حسرتی و امیدی.

امروز پیش از طلوع اول خداست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 تیر1388ساعت 12 بعد از ظهر  توسط هادي ناصري  | 

مات مانده ام. چه شده؟ باید باور کنم. این دیگه چه آماریه.

خسته ام. قلبم را خاکستری از امید پوشانده. نفسم بند آمده . آزادی پرید. خسته بودم. حال مانده ام. مانده و رنجور از این مردم فریب متقلب. شکایت به که بریم؟

آیا می توانیم حقمان را بگیریم؟

هنوز مات به شیشه تلویزیون مانده ام.

+ نوشته شده در  شنبه 23 خرداد1388ساعت 7 قبل از ظهر  توسط هادي ناصري  | 

متحیرم که هر دو سو حق را بر خود می دانند و ایمانی خدشه ناپذیر دارند.
+ نوشته شده در  یکشنبه 17 خرداد1388ساعت 2 بعد از ظهر  توسط هادي ناصري  | 

آه که اين روزها چه سخت و تند مي گذره. انتخابات ايران خيلي حساس شده. نمي دونم چي ميشه ولي اميدوارم اون نشه.

اين روزها که به سايت رجانيوز مي رم يا مقاله هاي آقاي شريعتمداري رو مي خونم تمام وجودم از خشم پر ميشه (هر چند نکاتي که بايد توجه و پرسش کرد هم داره اما کم) اما خودم رو کنترل مي کنم. اين نوع بروز خشم خيلي در کنترل خشم هاي ناخواسته ام موثره. چون کسي نيست که بخوام احمقانه پرستيژم رو جلوش حفظ کنم و فکرم را ابقا و اثبات و حتي تحميل کنم. خودمم و خودم. و بي درنگ سعي در کشف تو در توهاي اين عکس العمل مي گردم تا تحملم براي شنيدن مخالف از نوع غير منصفانه اش بالا بره که گويا توهيني و نقدي نسنجيده نشنيده ام و راحت ديدگاه طرف را بشنوم. شايد تنها فايده اين انتخابات همين باشه و اندکي ديگر!

براي آينده نگرانم. (اي کاش روزي بيايد که اين ياس نباشه و من هيجان زده پستي بنويسم براي اميد. تلاشم رو در حال مي کنم.)

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 خرداد1388ساعت 7 بعد از ظهر  توسط هادي ناصري  |