تبليغاتX
اعترافات

اعترافات

اثر انگشتي از درون است.

مدتی فیس بوک بودم. فضای اونجا تا گلایه ها شروع نشده بود خیلی خوب بود. حس تنهایی در عین اینکه میدونستی معدودی اجبارا هم که شده پست هاتو میخونن!! خیلی خوب بود. اما از باز کردن سفره دلم اونجا خسته شدم و من که مینویسم تا نوشته باشم و خودم رو خالی کرده باشم، تصمیم گرفتم بیام به این بیغوله قدیمی. بیام همین جا بنویسم و رک تر هم بنویسم. اونجا بیشتر از ایهام شعر استفاده می کردم اما اینجا مشتم رو باز می کنم تا هر چی توش هست بریزم رو دایره. البته تا اونجا که بشه!
+ نوشته شده در  دوشنبه 29 شهریور1389ساعت 10 قبل از ظهر  توسط هادي ناصري  | 

آخرین سنگر سکوته/ حق ما گرفتنی نیست

آسمونشم بگیرین / این پرنده مردنی نیست

آخرین سنگر سکوته / خیلی حرفها گفتنی نیست

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 اردیبهشت1389ساعت 1 بعد از ظهر  توسط هادي ناصري  | 

ان الحسین مصباح الهدی
+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 دی1388ساعت 6 بعد از ظهر  توسط هادي ناصري  | 

مدتیست واژه زندگی را زنده گی می شنوم (می فهمم) و سپس به فکر فرو می روم که من چقدر زنده گی می کنم؟ چقدر مرده گی می کنم؟
+ نوشته شده در  سه شنبه 22 دی1388ساعت 5 بعد از ظهر  توسط هادي ناصري  | 

در دیر مغان آمد یارم قدحی در دست                   مست از می و می خواران از نرگس مستش مست

در نعل سمند او شکل مه نو پیدا                         وز قد بلند او بالای صنوبر پست

آخر زچه گویم هست از خود خبرم چون نیست       وز بهر چه گویم نیست با او نظرم چون هست

چون شمع وجود من تا به سحر خود را                میسوخت چو پروانه تا روز زپا ننشست

شمع دل دمسازان بنشست چو او برخاست            افغان نظربازان برخاست چو او بنشست

گر غالیه خوشبو شد در گیسوی او پیچید               ور وسمه کمانکش شد با گیسوی او پیوست

                                     باز آی که باز آید عمر شده حافظ

                              هر چند که ناید باز تیری که بشد از شصت

 

+ نوشته شده در  شنبه 12 دی1388ساعت 1 قبل از ظهر  توسط هادي ناصري  | 

در سرانجام برگ ریز

در آخرین باد تند پاییز

تنها مرد داستان

که...

دل در گرو محبت یاری بسته بود.

بی تاب بود و هراسان

مبادا باد شاخه نو رسته در پاییز را درهم شکند.

مبادا زمستان سرد در راه به سرما گیردش.

برخواست تا با درون همه آتشش

باد و سرما را به آتش کشد.

یاوری با بهاری سبز در راه است.

                                                یلداتان خوش دراز باد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 آذر1388ساعت 11 بعد از ظهر  توسط هادي ناصري  | 

دامن کشان ساقی می خواران
                             از کنار یاران
                                      مست و گیسو افشان می گریزد.
+ نوشته شده در  دوشنبه 30 آذر1388ساعت 12 بعد از ظهر  توسط هادي ناصري  | 

بگویمتان که جهان کثیف تر و ناپاکتر از آنست که بخواهیم خود را مصرف اصلاحش کنیم. اهتمام خود را می کنم تا زندگی اخلاقی خود را انجام دهم و لطمه ای به خود و دیگران نزنم و خود را از شر ناپاکان محفوظ بدارم. اگر جایی احساس کردم صرف وقت و انرژی در راه دیگران لطمه ای به خودم هست دریغ خواهم کرد وگرنه که نه. امیدورام منصفانه ببینید که من خودخواهی نمی کنم بلکه عاقلانه می خواهم برخورد کنم و نیک می دانم که اینگونه اثرم خواه نامشهودتر و شاید دیرتر اما جاودانه تر خواهد بود.
+ نوشته شده در  یکشنبه 29 آذر1388ساعت 4 قبل از ظهر  توسط هادي ناصري  | 

فیلم Irreversible فیلمی دردناک با خشونتی بالاست. فیلمی که اعصابم را برای ساعتها بهم ریخت و روحم را پژمرد. فیلمی با ساختی آگاهانه که برخلاف اسلشرهای روز دنیا که کارگردان از سر تفریح و خونخواهی می سازدشان درد را در نگاه ساخته به خوبی می رساند. کارگردانی که خود اعصابش بهم ریخته تا توانسته اعصاب بیننده را بهم بریزد و میزان تاثیر من و تو را بر زندگی یکدیگر نشان دهد. تاثیری که ما شاید نخواهیم. تاثیری که گهگاه ناعادلانه بر ما تحمیل می شود و یا ما بر دیگران ناعادلانه تحمیل می کنیم. دیدن فیلم را نه توصیه نمی کنم نه نهی اما باید موضوع فیلم را دید و به فعل در آوریم که "کاری نکنیم کسی لطمه ببیند و نگذاریم کاری بکنند لطمه ببینیم و حتی در شکل متعالی اش نگذاریم کاری بکنند که بقیه لطمه ببینند."

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 آذر1388ساعت 4 قبل از ظهر  توسط هادي ناصري  | 

وای بر آنان که دین را، با سیاست بهشان فروخته اند.

وای بر آنان که دین را با سیاست، بهشان فروخته اند.

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 آذر1388ساعت 2 قبل از ظهر  توسط هادي ناصري  | 

دامن کشان ساقی می خواران
از کنار یاران
مست و گیسو افشان می گریزد.
بر جام می از شرنگ دوری
مرحم مهجوری
چون شرابی جوشان می بریزد.
دارم قلبی لرزان ز رهش
دیده شد نگران
ساقی می خواران
از کنار یاران
مست و گیسو افشان می گریزد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 آذر1388ساعت 7 بعد از ظهر  توسط هادي ناصري  | 

و تبسم را بر لب ها جراحی می کنند ...

و تبسم را بر لب ها جراحی می کنند ...

و تبسم را بر لب ها جراحی می کنند ...

و تبسم را بر لب ها جراحی می کنم  ...

فرقی می بینید بین من و آنها؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 آذر1388ساعت 3 بعد از ظهر  توسط هادي ناصري  | 

جنگی بی پایان بین عقل و احساس درگرفته. من هاج و واج مانده ام و نمی توانم این نزاع فرسایشی را فیصله دهم. پس لاجرم هر روز خموده تر می شوم. احساس است که از اندام نازکم بالا می خزد و عقل محصور جمجمه است اما ...

در انتهای این مسیر مبهم اما ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 آذر1388ساعت 2 بعد از ظهر  توسط هادي ناصري  | 

خود را نمی فهمم.

         این بزرگترین درد من است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 آبان1388ساعت 12 بعد از ظهر  توسط هادي ناصري  | 

حس ترسی مرا می درد. حسی که نمی گذارد از خود برون آیم و کامل بفهمم خویش را. ترس از درد بیشتر. مثلش چاقوییست که در جانت می رود و هر چه بیشتر فرو می رود بیشتر دردت می کند. می دانم برای بیرون کشیدن تخم درد باید به عمق بزنم اما تحمل چاقو و درد را ندارم. زود چاقو را بیرون می کشم و درد را خلاص می کنم. تا کی روزی رسد که مردانه چاقو را در جانم زنم؟ و از درد حتی بمیرم اما ققنوسی شوم در سرزمین حیاتم.

از خود فرار می کنم و دل به شادی می سپارم اما لختی بعد سر جایم که آرام می گیرم، بی درنگ اندوهی می خراشدم که عمرت را باختی باز؟ راه سنگلاخ دور را می بینم که باید پیمود اما از ترسِ درد در شهر می مانم و سر به بازی مشغول می دارم. دارم منفجر می شوم از درون. نفهمیدم کسی باید بکشدم یا خود آدم شوم؟ نوشتن آرامم نمی کند باید بروم.

                                            ... که اگر بروم شاید خوشحال شوم وگرنه نه!

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 آبان1388ساعت 1 قبل از ظهر  توسط هادي ناصري  | 

در سیاهی های جاده ای هستم در اتوبوسی قدیمی. صبح است و سپیده نزده است. ذهن به مقصد خود می رود اما. آنجا که رنج های خودم به کنار، به رنج های دیگران بی اختیار گریستم. بارانی گونه های جاده خشک را تر می کند. گوئیا آسمان با دلی پر به حال تمام ما می گرید.

+ نوشته شده در  شنبه 9 آبان1388ساعت 5 قبل از ظهر  توسط هادي ناصري  | 

تشکر می کنم از پدرم. به خاطر صبر عجیبش در دردها. در تلاش عجیبش برای رفاه عزیزانش. می دانم بی نیاز است اما نیازهای ما او را آرام نمی گذارد. هر گاه به پیشش می روم شرمنده برمی گردم.

دست بوس مادرم که مادر است. همیشه دل نگرانم است. رفتارهایی ازو می بینم که در هیچ کس نیافته ام. هیچ وقت او را حسابگر در احساس نیافته ام. هیچ گاه تقاضای رفتار متقابل ازم نکرد. تنها شکایتش بی وفایی ( بی وفایی تعبیری از من است.) من است. حقش می دهم بی حق دفاعی برای خودم. منی که گاه از همه عالم و آدم می برم اما یادم می رود که او جزو فرشتگان است.

شرمنده هر دوشانم.

من هیچ وقت کار فابل ذکری برایشان نکرده ام. اما سعی کرده ام هیچ وفت نگذارم دردهای پس چهره ام آب را در دلشان تکان بدهد. نمی خواهم بی هیچ خیری شری برسانم. با خود عهد کرده ام کنارشان بمانم. نگذارم فردا که پسرانشان رفتند احساس شایع تنهایی پیری از درون بخوردشان.  ناراحتیشان مثل پتکی بر سرم می کوبد. گیچ و ویج به دنبال شاه عادل می گردم. آنگاه بچه می شوم و گریه را سر می دهم.

+ نوشته شده در  شنبه 9 آبان1388ساعت 5 قبل از ظهر  توسط هادي ناصري  | 

غم این خفته چند خواب در چشم ترش می شکند.

+ نوشته شده در  شنبه 2 آبان1388ساعت 5 قبل از ظهر  توسط هادي ناصري  | 

بسی رنج بردیم در این سال سی  /  که رنج برده باشیم فقط، مرسی

+ نوشته شده در  شنبه 2 آبان1388ساعت 5 قبل از ظهر  توسط هادي ناصري  | 

در اتوبوسم، در جاده ای بی انتها. تیرهای برق در پرسپکتیوی خیره کننده، مرا به انتهایی می رسانند. به نقطه ای که گویا همه چیز آنجا جمع می شود. به سویش می رویم، اما نمی رسیم.

در کنارم زنی جوان در حال مراقبت وسواس گونه از فرزند شیرخوارش. زندگی در جریان است.

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 مهر1388ساعت 2 قبل از ظهر  توسط هادي ناصري  | 

پس از نگارش پست "این بار امید به وبلاگم بسته ام! (این دل گرفته ترین پست است)" به دلایلی تصمیم به حذفش گرفتم اما پس از درنگی بنا به تعهدم بر اعتراف تصمیم بر نگه داشتنش گرفتم و دیدن کامنت میر حسین عزیز مرا ترغیب به پاسخی برای دیگر رهگذران اندک این بیغوله کرد. نمی خواهم ریشه یابی کنم و کوتاه می گویم که این وبلاگ مکان دور از تمدنی برای من است که به خودم نزدیک شوم و با خودم راحت شوم. به خاطر تنهایی و نداشتن کسی که در لحظه با من باشد و بتوانم این حرف هایم را برایش بزنم و او هم گوشی باشد به اینجا پناه می برم. در واقع اینجا نقش همان بخش تاریک ذهن را بازی می کند که ناخواسته ها و تلخی ها را به درونش شوت می کنیم. پس نمی توان زیاد توقع شاد بودنش را داشت. از سویی من گوش برای شادی هایم خیلی دارم. دوستانی دارم که همیشه باهاشون شادم و حتی اغلب من آنها را شاد می کنم اما گوش برای تلخی ها کم دارم و ناچار آواره اینجایم!

بی گوشی برا تلخی ها
آواره شدم من اینجا!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 مهر1388ساعت 1 قبل از ظهر  توسط هادي ناصري  | 

از امید هم ناامید شده ام. خسته شده ام از گول زدن خود با امید که همه چیز به بی امیدی می انجامد. من به همه کس، به همه چیز دل بستم اما همیشه ناامید شده ام. خسته ام از این بی ثمر دویدن. جذبه ای نمانده. بیزارم از لجن زاری به نام کره زمین. ذلم پر می کشد برای مرگ. اما باز از بی تکلیفی می ترسم. در دین هم وعده آرامشی نیست که برزخ و دوزخ و قیامت همه بی آرامشیند. تازه من که دین ندارم. مرگی را می خوام که آرام شوم. حتی اگر نیست شوم. نگاهی به دستانم در نور کم این بی وقتی شب می کنم. نمی فهممشان. نمی خواهمشان. هیچ چیز از دارایی هامو نمی خوام. از همه چیز متنفرم. در تاریکی اتاق چشمانم غرق نور لب تاپم می شود. می خوام به داخل نور بروم اما باز واژه های سیاه خودم را بر زمینه سفیدش می بینم. دلم از اشیا هم گرفته. دلم می خواهد از این جهان بروم. از خدایی که مرا به این لجنکده کشانده بیزارم. بیزار. از خدای مهربانی که مرا غرق رنج کرد بیزارم. دوست داشتم امشب بروم.

سراپا من گوشم / تا لمس کنم این صدا

که با من می گه از عشق / از هبوت در بهشت

و این صدا منو می بره / به دشت نور، به افق می بره

و این صدا منو می بره / به شهر عشق، به افق می بره

باید فرار کنم. دنبال آن باید بگردم که مرا از شر ذهن بیمارم رها کند.

خوشحالم که این مواقع سرم سنگین می شود و خوابم می گیرد. راهی برای فرار از لحظه هست لااقل.

                                                                                                             خوابم می یاد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 مهر1388ساعت 11 بعد از ظهر  توسط هادي ناصري  | 

من از دورهای زمانم

آنجا که روزها اگر جنگ، شبهایش صلح بود.

روزها آفتاب سوزان و کار بی پایان

شبها تاریکی و تمنای شهابان

دیوِ سیاهِ کج راه، مرا با انگشتانی کج، به سوی دیگر دیواری انداخت.

حال در میان سنگهای گوشت خواه، دلتنگ آن شبهای صلحم.

 صدای تیربار مرد سفید، شب را به آتش می کشد.

دلتنگ آن شهابان گهگهاه آسمان تاریکی ام که گشایشی بودند.

دیشب هر چقدر تلاش کردم در میان گلوله های شناسنامه دار، شهاب امیدی ندیدم.

در ننوی خود به حالتان گریستم تا خواب مرا نجات شد.
+ نوشته شده در  سه شنبه 21 مهر1388ساعت 8 بعد از ظهر  توسط هادي ناصري  | 

پیش از ناظم، نظم را بجوی.

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 مهر1388ساعت 8 بعد از ظهر  توسط هادي ناصري  | 

تویی نمانده برایم، همه من است. تنهایم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 مهر1388ساعت 7 بعد از ظهر  توسط هادي ناصري  | 

من از یادت نمی کاهم.

     حتی اگر خبری نگیرم.

          حتی اگر خبری نگیری.

+ نوشته شده در  جمعه 27 شهریور1388ساعت 11 بعد از ظهر  توسط هادي ناصري  | 

پرواز می کرد، بی آنکه بداند.

همه چیز از شبی در آسمان تاریک شروع شد.

نگاهش دوخته شد بر نسیمی روح نواز در گذر

لذتی در جانشان موج زد.

آتشی از درون، پوستشان را هم سرخ کرد

عاشق شدند و ترسیدند از پایانی سریع،

که نسیم ها مجبور به رفتن اند.

مرد تاریکی ها پس، به دنبال نسیم شد.

مرد ناگاه خود را در آسمان روشنی دید.

به راستی بی پر می پرید.

                                    باور کنید.

+ نوشته شده در  جمعه 27 شهریور1388ساعت 11 بعد از ظهر  توسط هادي ناصري  | 

دلم بدجور از جور ظالمان زمان گرفته. به حال خودم و خلق رنجور ایران می گریم. ملتی تنها مانده در وحشت سرد بیابان، که مسیری را می پیمایند که با خطر سقوط در تاریکترین چاه های زمان. مردمی تنها، با اشکی در گوشه چشم، که در میان ستارگان بی رمق چشمک ستاره ای را می جویند تا با دلخوشکنکی خود را راضی به ادامه دادن کنند. می ترسند و می روند، که هر آن، که به هم نگاه می کنند کمتر از قبلند. هیولای تاریکی ها با دستی خونین و خوف آلود کمشان می کند تا رعب ادامه، ناتوانشان سازد. مسافران این بیغوله هر آن که بغضشان راه نفس را می بندد به میرشان می نگرند که با امیدهای مدامش به پیش می خواندشان. در دل ظلمت چه کنند اگر اینبار دیو میر را به چاه تاریکی هایش برد، که امیدها کشک می شود. ناگاه کسی شروع به فریاد می کند. این بار که می خواهد امیدی برای ادامه به این قوم اسیر تاریکی بدهد. مرد شعر آزادی را می خواند . می خواهد از جلوی پایمان دست بکشیم و افق را بنگریم. نور بی رمقی از پشت بلندترین کوه در حال قد کشیدن بود. ماه است در حال طلوع. این نور خبر از شروع ماهی نو می داد. مردم در این بیابانِ همه تاریکی تا کنون ماه را ندیده بودند. مرد به خاک افتاد، بغضش ترکید، سروشی شد برای مسافران. همه با چشمانی تر طلوع را به نظاره افتادند. سروش خواندن آغاز کرد:

 

... از صبر خدا در شگفت بودم. می دانستم که

 لطف حق با تو مداراها کند               چونکه از حد بگذرد رسوا کند

...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 شهریور1388ساعت 8 قبل از ظهر  توسط هادي ناصري  | 

مدتیست دلم بدجور گرفته. ذهنم مشغوله. احساس خفگی دارم. احساس می کنم دور وبرم خیلی شلوغه. نمی توانم به خود فرو روم. ذهنم بد مشوش است. کسی را محرم نمی یابم و این عذابی عظیم است. بی گوشی برای شنیدن نمی توانم به خودم نزدیک شوم و عقده دل وا کنم. از سویی در شلوغی احساس بی کسی بیشتری دارم تا زمان تنهایی! ای کاش دردم فقط از خودم بود. شرایط این روزهای ایران عذابی مضاعف است. هیچ تسلطی بر کندوکاو درونم ندارم. نمی توانم منسجم بنویسم. همیشه با نوشتن رها می شدم اما الآن فقط کسانی چون شجریان و لطفی آرامم می کنند آن هم تا زمانی که در گوشم نجوا می کنند. شاید این ها با کتاب روانشناسی دین در ارتباط باشد. همواره به مادلن بیمار پیر ژانه (روانشناسی دین ص ۸۲) فکر می کنم. شاید من هم چون اویم. هر موقع صفحه۸۲ را می خوانم می ترسم. این روزها افکاری نشنیده در درونم شناورند.قبلا کسی را در درونم جدا از خودم و تلاشهایم و نتیجه گرفتن هایم می یافتم که گهگاه او را خدا می نامیدم اما حالا از وجود دو نفر به جز خودم پرده بر می دارم. اگر به کسی اینها را نمی گفتم شاید از همین تشخیص اختلال وسواس می ترسیدم. احساس آنی را دارم که مرضش سرطانیست لاعلاج و شایدم ایدز. به هر رو من نگرانم و در حال انفجار. تسلایم تسلای مصطفی ملکیان است که گفت (نقل به مضمون): روانشناسان نسل اول همچون فروید تفکر مرگ را بیماری دانسته اند اما نسل سومی ها که همان انسانگراها باشند عدم تفکر به مرگ را مرض می دانند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 شهریور1388ساعت 6 قبل از ظهر  توسط هادي ناصري  | 

توضیحش برایم سخت است. سعی کردم اما نتوانستم منسجم احساسم را و نکات زیبای فیلم را جمع  کنم، پس خودتان ببینید. این یک تعالی در نوعی نگاه متفاوت به زندگی است که سخت است اما مطلوب.

اگر دیده اید یا دیدید منظور من فرار کردن از مدرنیته (بنا به میل من) و بندهاست و احساس و تمنای پرنسس و سلحشور برای پیوستن و انفجار احساسات حقیقی و مفیدشان است. اعتنا به حقیقتی در وجودشان که با هم بودن کلید گشایشش است.

    Der Krieger und die Kaiserin

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 شهریور1388ساعت 6 قبل از ظهر  توسط هادي ناصري  |